|
|
|
داستانهائي از غرائز و شعور حيوانات و وفاي سگباري، منظور آنست كه اينها حقائقي است از عالم حيوانات، و انسان بايد حقّاً اين گفتار خداوند كه: أُمَمٌ أَمْثَالُكُمْ ميباشد را، به ديدۀ اعجاب و اعجاز بنگرد. ناقۀ حضرت سجّاد عليه السّلام بعد از رحلت آن حضرت، نخورد و نياشاميد بلكه يكسره بسوي قبر رفت و آنقدر سر خود را بر زمين زد تا جان داد. [33]
ص 54 داستان فرار كردن شتري از كشتارگاه مشهد، و بيرون دويدن از قصّابخانه كه خارج از شهر بوده است، و خيابانهاي سرِ راه را يكي پس از ديگري بدون يك اشتباه پيمودن، و بالاخره در بالا خيابان آمدن و از دَرِ صحنِ مطهّر وارد صحن شدن، و از آنجا يكسره به پشت پنجرۀ فولاد كه محلّ التجاء و نياز پناهندگان است دويدن، و در آنجا روي زمين نشستن و رو به پنجره و قبر مطهّر نمودن؛ از اموري است كه جاي شبهه و ترديد نيست. براي همه واضح و مشهود بود؛ ما هم در جرائد خوانديم و انكار احدي را نشنيديم، بلكه همۀ اهل مشهد مقدّس رضوي عليه آلاف التّحيّة و الثّناء شاهد و گواه صدق بر اين قضيّه بوده و هستند. [34] از حضرت امام محمّد باقر عليه السّلام روايت است كه: اسب سواري حضرت سيّد الشّهداء أبا عبدالله الحسين با صداي بلند شيهه ميكشيد و پيشاني خود را به خون آن حضرت آلوده مينمود و ميبوئيد و فرياد ميزد: الظَّليمَةَ الظَّليمَةَ مِنْ أُمَّةٍ قَتَلَتِ ابْنَ بِنْتِ نَبِيِّها.[35]
ص 55 «فريادرس! فريادرس! از امّتي كه پسر دختر پيغمبر خود را كشتند.» مرحومۀ والدۀ ما رحمة الله عليها براي ما (فرزندان خود) نقل ميكرد كه: در آن وقتي كه در طهران هنوز ماشين و درشكه نبود و مردم با اسب و قاطر و الاغ به هر جا ميخواستند ميرفتند، علماء هم هر يك به نوبۀ خود مركبي داشتند و در حياط بيروني نگاهداري ميكردند. ميفرمود: پدر شما الاغي داشت مِصْري ـ كه در تُند رفتن و كوچكي و سبكي مشهور و معروفند ـ و هر جا ميخواست برود: مسجد و درس و غيره، با همين الاغ مصري ميرفت. و هر وقت از بيرون ميآمد، قبل از استراحت خود، به اين الاغ ميرسيد و علوفه ميداد. تا وقتي كه ايشان عازم اعتاب مقدّسه با كجاوه و قافله شدند، و تصدّي امور منزل ما به دست بزرگترين عموي ما مرحوم حاج سيّد محمّد كاظم قرار گرفت، و ايشان براي اين الاغ علوفه ميبردند و ابداً نميخورد. هر چه مهرباني و تيمار ميكردند سودي نبخشيد و تا سه روز تمام اين حيوان گرسنه ماند، ناچار اين حيوان را به كسي بخشيدند، تا به هر قسم كه ممكن است از آن استمالت كند شايد از مرگ نجات يابد. يكي از اساتيد بزرگ ما در علم عرفان الهي: مرحوم رضوان مقام عرفان الحقّ و اليقين آية الله آقاي حاج شيخ محمّد جواد انصاري ص56 همداني رحمة الله عليه ميفرمودند: يك نفر از سالكين كه شب براي نماز شب برخاسته بود، شنيده بود كه سگ همسايه سورۀ والشّمْس را ميخواند. اينجانب چنين گمان دارم كه اين قضيّه براي خود ايشان بوده است وليكن چون بزرگان غالباً در مقام بيان، اينگونه امور را نسبت به خود نميدهند؛ فلهذا به عنوان يك نفر سالك بيان كردهاند. و باز در نزد حقير، خواندن سگ، سورۀ والشّمس را مكاشفه بوده است كه براي ايشان از صداي سگ حاصل شده است و چون ايشان در آن وقت به مجاهدات نفسانيّه براي تزكيۀ نفس اشتغال داشتهاند اين سوره كه داراي سوگندهاي بسيار براي اثبات نجاح و رستگاري نسبت به تزكيه كنندگان نفس است براي ايشان تحقّق پذيرفته است. و نيز از وفاي سگ داستانهائي را نقل ميفرمود؛ از جمله آنكه: روزي مرحوم حسينعلي ميرزا فرمانفرما در كنار دريا و براي شنا كردن آماده شده بود، سگي داشت كه مانعش ميشود؛ فرمانفرما اعتنائي نميكند، و همينكه اراده ميكند در آب برود، ناگهان سگ خود را در دريا مياندازد و حيواني بزرگ فوراً او را ميبلعد. فرمانفرما از رفتن به دريا منصرف ميشود، و ميفهمد كه اين سگ براي اين منظور از رفتن او به دريا جلوگيري ميكرده است و اينك كه ديده است منع او فائده بخش نيست خود را انداخته و جان خود را براي سلامتي او فدا كرده است. و از جمله آنكه: ص 57 از مرحوم حاج معتمد الدّوله فرهاد ميرزا نقل است كه او ميگويد: من در طهران با سفير انگليس آشنائي داشتم، و روزي به ديدنش رفتم، او آلبوم عكسهاي خود را براي نشان دادن به من آورد و مرتّباً نشان ميداد، تا رسيد به عكس سگي، او را كه ديد گريه كرد. من تعجّب كردم و پرسيدم چرا گريه كردي؟ گفت: من خاطرۀ عجيبي از وفاي اين سگ دارم! روزي كه در لندن از طرف حكومت براي مأموريّتي بنا شد به خارج شهر بروم، و قدري مسافت بود؛ كيف خود را كه در آن اسناد دولتي بود و بسيار مهمّ بود، و نيز از اسكناس هم در آن بود برداشتم و رهسپار شدم. سگي داشتم كه او هم همراه من آمد تا رسيدم به درختي، در زير سايۀ درخت قدري استراحت كردم و سپس برخاستم و عازم بر حركت شدم! در اين حال سگ مانع شد و از رفتن من جلوگيري ميكرد، هر چه كردم بروم فائدهاي نكرد؛ و در رفتن ناچار بودم، فلهذا هفت تير خود را كه همراهم بود در آورده و چند تير به او زدم و رفتم. چون قدري از راه را پيمودم ناگهان متوجّه شدم كه كيف را در زير درخت جا گذاشتهام و فراموش كردهام بياورم، فوراً به سمت درخت برگشتم و دانستم كه اين همه ممانعت سگ براي اين بوده است. چون به زير درخت رسيدم كيف را نيافتم، بسيار متأثّر شدم كه هم سگ را بيجهت كشتهام و هم كيف از دست رفته است. با خود گفتم به سراغ سگ بروم و ببينم او در چه حالي است؟ چون به محلّ ص 58 تير زدن رسيدم، قدري خون بر روي زمين مشاهده كردم، و ديدم گويا سگ حركت نموده و راه رفته است، به دنبال اثر خون آمدم، ديدم كه سگ در گودالي افتاده و جان داده است و كيف مرا بر دندان خود گرفته است. دانستم كه اين حيوان كه ممانعت خود را در رفتن من بدون فائده ديد، پس از تير زدن و حركت كردن به فكر افتاده است كه كيف را از دستبرد راهگذر دور نگاه دارد، شايد بدين وسيله به دست من برسد. لذا با آن حال جراحت، خود را به زير درخت كشانده و كيف را از سر راه برداشته و به كناري در گودالي رفته و جان داده است! آيا سزاوار نيست من براي اين سگ، غمگين باشم؟! باري، از وفاي سگ حكايتها و داستانها نقل ميكنند، و چه بسا ديده شده است كه اين حيوان به جهت حفظ و پاسداري از اموال صاحبش، در سرماي زمستان جان داده و خشك شده است، درحالي كه آمدن او به پناهي گرم و مناسب امكان داشته است. حيوانات در برخي غرائز و قُوا از انسان قويترنداز اين معاني نفسانيّه گذشته، بعضي از حيوانات احساسشان به مراتب بيشتر از انسان است. سگ زلزله را قبل از وقوعش ميفهمد و حسّ شامّه در گربه و مورچه بسيار قوي است. گويند: جسم اگر امواج و ارتعاشش در ثانيه كمتر از شانزده بار باشد براي گوش انسان محسوس نميشود و اگر از بيست هزار بار در ثانيه نيز بيشتر باشد، باز گوش نميشنود؛ ولي گوش بعضي از حيوانات تا هفتاد و هشتاد هزار يا بيشتر از آنرا ادراك ميكند. ص 59 اينها همه شواهديست زنده براي معاد و حشر حيوانات، كه همچون انسان امّتهائي هستند كه در حيطۀ وجودي خود هزاران اثر و خاصيّت دارند كه براي انسان جز مقدار بسيار كمي از آن، مجهول است. در شهادت أميرالمؤمنين و حضرت سيّد الشّهدا عليهما السّلام زير هر سنگي را در بيت المقدس بر ميداشتند خونِ تازه بود. عصاي حضرت موسي به امر خدا تبديل به اژدها شد و به حركت در آمد كه خود آن حضرت هم از او بترسيد. وَ أَلْقِ عَصَاكَ فَلَمَّا رَءَاهَا تَهْتَزُّ كَأَنَّهَا جَآنٌّ وَلَّي' مُدْبِرًا وَ لَمْ يُعَقِّبْ يَـٰمُوسَي' لَا تَخَفْ إِنـِّي لَا يَخَافُ لَدَيَّ الْمُرْسَلُونَ. [36] «و اي موسي! عصاي خود را بيفكن! پس چون ديد كه آن عصا به حركت و جنبش افتاد كه همچون اژدهائي در حركت است، چنان موسي ترسيد كه پا به فرار گذارد و ديگر روي خود را به عقب باز نگردانيد! و در اين وقت به او خطاب رسيد كه اي موسي مترس! زيرا كه پيامبران مرسل در نزد من نميترسند!» و باد كه از جمادات است در تحت امر سليمان شد كه به هر جا كه امر كند برود: فَسَخَّرْنَا لَهُ الرِّيحَ تَجْرِي بَأَمْرِهِ رُخَآءً حَيْثُ أَصَابَ.[37] «ما باد را تحت فرمان او آورديم كه به امر او با آرامي هر جا كه ص 60 بخواهد برود.» همۀ عالم به سوي غاية الغايات در حركت استاينها آيات و رواياتي بود در مسألۀ معاد و حشر جميع موجودات آسماني و زميني؛ و محصّل مطلب اينكه همانطور كه تمام اين عالم، يك عالم وُحْداني بهم پيوسته و مرتبط، و تمام ذرّات و قوايش درهم آميخته، و تمام مخلوقاتش مرتبط و متّصل و مجتمع است، و تمام اين عالم داراي مبدأ واحدي است كه به امر او خلق شده، و بدينصورت و كيفيّت از عوالم بالا تنزّل پيدا نموده است؛ همينطور يك پارچه بسوي همان مبدأ واحد در حركت است، و بسوي خداوند معاد دارد؛ و ديگر با وجود اين صنع عجيب و خلقت بديع، معني ندارد كه جزئي از آن معاد حاصل كند و به هدف و مقصود برسد، و جزئي ديگر از آن راكد و متوقّف گردد و از حركت بسوي خداوند معبود و مقصود باز ايستد و بيهوده و معطّل بماند. و در اين رجوع بين كوچك و بزرگ، و عالم و جاهل، و فقير و غنيّ، و زن و مرد، و انسان و جنّ و فرشته، و حيوان بياباني و دريائي و پرندۀ هوائي، و نباتات و اشجار و گياهان و جمادات، هيچ تفاوتي نيست. و تمام موجوداتي كه داراي قوّه و استعدادند، بايد به مرحلۀ تكامل و فعليّت خود درآيند؛ و الاّ نقض غرض لازم ميآيد و اين عالم مُتقن و محكم به صورت عَبَث و باطل تبديل ميشود؛ مُهر إِنَّكَ مَيِّتٌ وَ إِنَّهُم مَيِّتُونَ[38] بدون استثناء بر پيشاني مبارك رسول گرامي و ص 61 سائر افراد زده شده؛ و خطاب ثُمَّ إِنَّكُمْ بَعْدَ ذَ 'لِكَ لَمَيِّتُونَ * ثُمَّ إِنَّكُمْ يَوْمَ الْقِيَـٰمَةِ تُبْعَثُونَ [39] همه را رسيده، و به آن وطن مألوف و مبدأ عود دعوت كرده و به حركت در آورده است. يَـٰٓأَيـُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَآءُ إِلَي اللَهِ وَ اللَهُ هُوَ الْغَنِيٌّ[40] همه را به نياز و التجاء و انجذاب معنوي بسوي خداوند رحيم و غنيّ و عالِم و قدير جذب ميكند؛ و إِلَيْهِ الْمَصِيرُ [41] و إِلَيْهِ يُرْجَعُ الامْرُ كُلُّهُ، [42] عالم امكان و كاخ وجود را به غايت مطلوبۀ خود ميرساند. و اوست غايَةُ الْغايات؛ همچنانكه اوست مَبْدَأُ الْمَبادي. لَهُ و مُلْكُ السَّمَـٰوَ'تِ وَ الارْضِ وَ إِلَي اللَهِ تُرْجَعُ الامُورُ.[43] «اختصاص به خدا دارد حكمراني و سلطنت آسمانها و زمين؛ و بسوي او بازگشت ميكند امور.» اللَهُ يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ و ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ.[44] «خداوند است كه عالم آفرينش را از ابتدا خلقت كرد، و پس از آن بازگشت ميدهد؛ و سپس عود شما بسوي خدا خواهد بود.» ص 62 مجرّدات محضه و مخلَصين داراي معاد نيستندآياتي كه از قرآن كريم دربارۀ معاد و حشر مخلوقات بيان كرديم، راجع به مخلوقات آسمانها و زمين بود؛ امّا نسبت به معاد موجوداتي كه در ماوراء آسمانها و زمين هستند و از چرخ زمان و مكان خارجند و از مقام فعليّت تامّه برخوردارند، تعرّضي به آنها نشده است و از معادِ آنها ذكري به ميان نيامده است. آنان موجوداتي هستند كه وجودشان را چيزي محدود نكرده است، و ذواتشان را اندازه و قدري تقدير ننموده است؛ از حدّ و اندازه و مقدار و قَدَرَ عاليترند، و از تعيّن و تقيّد رفيعتر؛ فقط خلقت آنان با فعليّت تامّه از جانب مبدأ متعال صورت گرفته است و دربارۀ آنها معاد متصوّر نيست؛ بَدْء و عَوْد آنها يكي است. آيات راجع به معاد، دربارۀ موجودات زميني و آسماني است؛ آنها خارج از آسمانها هستند، و آن صفات و جلوهها و بروزاتي كه در روز قيامت است براي آنان پيوسته هست. آنان داراي قوّه و استعداد نيستند كه به مرحلۀ فعليّت برسانند، بلكه فعليّتِ محضند و نور صرفند و ثابتند. و بدين موجودات فعليّۀ محضه از نقطۀ نظر احكام، مُخلَصون ملحق ميشوند؛ چون ما در طيّ فصول گذشته از حالات و مقامات و درجات مخلَصين ذكري كامل به ميان آورديم و آثار و خصوصيّات استثنائيّۀ آنان را بيان كرديم، و دانسته شد كه آنان هميشه در نزد خدا هستند و حجابي ندارند، بلكه خود آنها نزديكترين حجابند. آنان در زمين و آسمان نيستند، و از زمان و مكان فارغند، و مُهَيمن و مسيطر ص 63 بر كافّۀ مخلوقات إلهيّه هستند، و هم در مبدأ و هم در معاد واسطۀ بين خالق و مخلوقند. و آنان از حكم قبض روح به توسّط مَلك الموت و دستيارانش در استثناء قرار گرفتهاند، و از ترس و وحشت نفخه فَزَع و از موت نفخۀ صَعْق در امانند. و آنان در عَرَصات قيامت و صحراي محشر حضور ندارند، بلكه در حجاب أقرب كه مسلّط بر عرصۀ قيامت است حاضرند، و در روز قيامت حكمرانان براي ورود در بهشت و دوزخند. فقط اين دسته از موجودات معاد ندارند، چون عود و بدئشان يكي است، و داراي قوّه و حركت نيستند، و از طبع و آثار عالم طبع مبرّي و منزّهند. و امّا بقيّۀ موجودات هر چه باشند و هر كجا باشند، چون داراي قوّه و استعداد و قابليّت ميباشند، داراي حركتند و حركت آنها بسوي اصل و مقرّ اوّليّۀ آنان است؛ پس همه معاد دارند، چون خداوند منتهاي همه چيز است، همچنانكه او ابتداي هر چيزيست؛ وَ أَنَّ إِلَي' رَبِّكَ الْمُنتَهَي'.[45] «و بدرستيكه حقّاً منتهاي همۀ موجودات و عالم آفرينش بسوي پروردگار تو خواهد بود.» مبدأ المبادي همان غاية الغايات استو عمده دليل فلسفي بر اين حقيقت، همان وحدتِ فاعل و غايت است؛ كه هر چيزي كه مبدأ چيز ديگري بوده است غايت همان چيز است؛ و هر چيزي كه از چيز ديگري تعيّن گرفته است و در ذات خود هستي پذيرفته است، ناچار بايد انتهايش هم بسوي همان ص 64 چيز بوده باشد. هُوَ الاوَّلُ وَ الاخِرُ وَالظَّـٰهِرُ وَ الْبَـٰطِنُ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ. [46] «اوست اوّل، و اوست آخر، و اوست ظاهر، و اوست باطن؛ و او به هر چيزي داناست.» و از همين قاعده و قانون كلّي كه معلول در مرتبۀ نازلۀ علّت است، ميتوان استفاده كرد كه هر يك از بهشت و جهنّم داراي درجات و مراتب متفاوتي است؛ مراتب بهشت از بالا شروع ميشود و به پائين ميآيد؛ أعلي درجۀ آن بالاترين درجه، و پائينترين مرحلۀ آن نازلترين آنهاست، و هر مرتبه از مراتب فوق بر مرتبۀ مادون خود مهيمن و مسيطر است. و به عكسِ درجاتِ بهشت، مراتب جهنّم از پائين شروع ميشود و به بالا ميآيد؛ و شديدترين مرتبه، مرتبۀ پائينتر است، و بعد از آن، بالاي آن است و همينطور تا برسد به مرتبۀ اوّل. و نيز از آنچه گفته شد به دست ميآيد كه هر درجۀ بالاي از بهشت در حكم فاعل درجۀ پائينتر است تا برسد به پائينترين درجه، و هر درجه از پائين جهنّم در حكم فاعل درجۀ بالاتر از آنست تا برسد به بالاترين درجه؛ و ما بحول و قوّۀ خداوند اميد است در مباحث جنّت و نار مشروحاً بياناتي داشته باشيم؛ وَ ما تَوْفيقي إلاّ بِاللَهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ إِلَيْهِ اُنيبُ.
أعوذُ بِاللَهِ مِنَ الشَّيطانِ الرَّجيم بِـسْـمِ اللَهِ الـرَّحْمَـنِ الـرَّحيـم الْحَمْدُ للَّهِ رَبِّ الْعالَمينَ والصَّلَوةُ والسَّلامُ عَلَي سَيِّدِنا مُحَمَّدٍ و ءَالِهِ الطّاهِرين و لَعْنَةُ اللَهِ عَلَي أعْدآئِهِمْ أجْمَعينَ مِنَ الانَ إلَي قيامِ يَوْمِ الدّين و لا حَوْلَ و لا قُوَّةَ إلاّ بِاللَهِ الْعَليِّ الْعَظيم
قال اللهُ الحكيمُ في كتابِه الكريم: يَوْمَ نَحْشُرُ الْمُتَّقِينَ إِلَي الرَّحْمَـٰنِ وَفْدًا * وَ نَسُوقُ الْمُجْرِمِينَ إِلَي' جَهَنَّمَ وِرْدًا * لَا يَمْلِكُونَ الشَّفَـٰعَةَ إِلَّا مَنِ اتَّخَذَ عِندَ الرَّحْمَـٰنِ عَهْدًا. (آيات هشتاد و پنجم تا هشتاد و هفتم، از سورۀ مريم: نوزدهمين سوره از قرآن كريم) «(اي پيغمبر بياد آور!) روزي را كه ما متّقيان را مجتمعاً به سوي خداوند بخشنده محشور خواهيم نمود! و مجرمان و تبهكاران را بهسوي جهنّم وارد خواهيم ساخت؛ در آن هنگام هيچكس قدرت و توانائي بر شفاعت را ندارد، مگر آن كسي كه از خداوند بخشنده عهدنامۀ توحيد و تقرّب كامل را اخذ نموده باشد.» ص 68 بحث شفاعت از بهترين و عاليترين ابحاث معاد است؛ و چه در آيات قرآنيّه و چه در روايات معصومين صلوات الله عليهم أجمعين سخن از اين موضوع بسيار به ميان آمده است، و در بين باحثين نيز مذاكره و گفتگو زياد شده است، تا به حدّي كه بعضي تا آنجا زياده روي كردهاند كه شفاعت را به نصّاب و معاندان هم رسانيدهاند و همه را مشمول شفاعت محمّديّه دانستهاند، و برخي آنقدر كوتاه آمدهاند كه شفاعت را به كلّي انكار، و فقط در امور تكوينيّه مُجري' دانستهاند، و در امور تشريعيّه عفو و اغماض از مجرم و عذاب الهي را امري مُنكَر پنداشتهاند. كتابهائي كه از طرفين در ردّ و اثبات نگاشته شده است بسيار زياد است، و بحثهاي طويل الذّيل نيز فراوان شده است. و بهترين بحثهائي كه أخيراً در اين موضوع شده است، و بر پايه تفسير آيات به آيات مبتني است و از روايات صحيحه و بحثهاي اجتماعيّه و فلسفيّه نيز برخوردار است، بحثهاي حضرت استاد گرانقدر ما: علاّمۀ طباطبائي در «الميزان[47]» است، و نيز در رسالۀ معاد[48] به نوبۀ خود با نهايت ايجاز و اختصار از ارتباط زنجيري آيات قرآن استفاده كردهاند. و ما به حول و قوّۀ خداوند متعال اميدواريم به مقدار كافي در اين موضوع بحث و در اطراف و جوانب آن بررسي كامل به عمل ص 69 آوريم. اينك نظري اجمالي به معناي شفاعت در لغت ميافكنيم: معناي لغوي شفاعتدرلسان العرب» گويد: شَفَعَ لي، يَشْفَعُ، شَفاعَةً، وَ تَشَفَّعَ؛ يعني طلب كرد. و شَفيع همان شافِع است كه جمع آن شُفَعاء آيد، و در قرآن كريم كه آمده است: مَن يَشْفَعْ شَفَـٰعَةً حَسَنَةً يَكُن لَّهُ و نَصِيبٌ مِنْهَا وَ مَن يَشْفَعْ شَفَـٰعَةً سَيِّئَةً يَكُن لَّهُ و كِفْلٌ مِنْهَا،[49] يعني عملي را بر عملي ديگر زياد كند. و در حديث دربارۀ حدود آمده است كه: إِذَا بَلَغَ الحَدُّ السُّلْطَانَ فَلَعَنَ اللَهُ الشَّافِعَ وَالْمُشَفِّعَ.[50] و در احاديث، ذكر شفاعت در امور دنيا و آخرت، زياد به ميان آمده است و آن عبارت است از درخواست گذشت و اغماض از گناهان و جرائم. و مُشَفِّع كسي را گويند كه شفاعت را قبول كند، و مُشَفَّع كسي را گويند كه شفاعت او قبول شود. معناي شَفْع و وَتْر در لغتو در «تاج العروس» گويد: شَفْع به معناي زيادي است و در ص 70 معناي آيۀ مباركۀ مَن يَشْفَعْ شَفَـٰعَةً حَسَنَةً راغب گويد معنايش آنستكه: كسي منضمّ شود به غير خودش و او را كمك كند و شَفْع و شَفيع او گردد در كار خير و يا در كار شرّ، و در منفعت و مضرّت آن با او مشاركت نمايد. و بعضي گفتهاند كه مراد آنستكه انسان راهي را براي ديگري در كار خير يا كار شرّي باز كند و آن ديگري به او در اين عمل اقتدا كند، پس اين شخص جفت او در آن عمل شده است؛ همچنانكه رسول أكرم صلّي الله عليه وآله وسلّم فرموده است: مَنْ سَنَّ سُنَّةً حَسَنَةً فَلَهُ أَجْرُهَا وَ أَجْرُ مَنْ عَمِلَ بِهَا، وَ مَنْ سَنَّ سُنَّةً قَبِيحَةً فَلَهُ إثْمُهَا وَ إثْمُ مَنْ عَمِلَ بِهَا. [51] و در «صحاح اللغة» گويد: شَفْع در مقابل وَتْر است كه همان معناي زوج باشد؛ شما ميگوئيد: كَانَ وَتْرًا فَشَفَعْتُهُ شَفْعًا، تك بود، من آنرا جفت و زوج قرار دادم. و در نهاية ابن أثير همان چيزي را كه از «لسان العرب» نقل كرديم ذكر كرده است. و در «مجمع البحرين» گويد: شَفيع صاحب شفاعت است؛ خداوند فرموده است: مَن يَشْفَعْ شَفَـٰعَةً حَسَنَةً يَكُن لَهُ و نَصِيبٌ مِنْهَا. گفته شده است: مراد آنست كه هر كس بين دو نفر را صلح دهد، براي او بهرهاي از آن ميباشد؛ وَ مَنْ يَشْفَعْ شَفَـٰعَةً سَيِّئَةً، ص 71 يعني مثلاً براي نمّامي بسوي نميمه برود و بين دو نفر اختلاف اندازد، از براي او گناهي از آن نميمه ميباشد. و در «لغت نامۀ دهخدا» گويد: از «ناظم الاطبّاء» و «صراحاللغة» نقل است كه به معناي خواهش گري و پايمردي آيد. و در يادداشتهاي دهخدا به معناي خواهشگري و خواهشگري كردن و پايمردي آيد. و در «مهذّب الاسماء» و «السّامي في الاسامي» به معناي خواهش آمده است. و در «ناظم الاطبّاء» به معناي توسّط و ميانجيگري و پادرمياني است. و نيز در «ناظم الاطبّاء» به معناي درخواست و استدعاي عفو و بخشش آمده است. و در يادداشتهاي دهخدا نيز به معناي ميانگي در پيش شاهي يا بزرگي تا بر گناهكار بخشايد. و در «فرهنگ آنندراج» گويد: فارسيان به معني آمرزش خواستن گنهكار را با لفظ كردن و بردن استعمال نمايند. و از مجموع آنچه ذكر شد استفاده ميشود كه شفاعت به معناي تقويت كردن و امداد نمودن و نيرو بخشيدن به چيزي و يا به كسي است كه ضعيف باشد، و نيازمند به كمك و معاونت و نيرو باشد. و اين لغت را از نقطه نظر تأييد و تقويتِ آن موجودِ نيازمند به قوّه استعمال كنند تا او به سرحدّ اعتدال و كمال و عدم نيازمندي در آيد؛ مثلاً عصاي دستِ نيازمند به عصا را شفيع گويند، چون صاحب عصا به واسطۀ ضعف بدن و پا و كمر محتاج به عصاست و اين عصا كمك ميكند و رفع نيازمندي او را مينمايد، و براي حركت و راه رفتن ص 72 به واسطۀ تكيه به عصا نيازمندي او مرتفع و جبران ميگردد. امّا پا را شفيع نميگويند گر چه يك پا نيز موجب تقويت پاي ديگر است و با يك پا انسان نميتواند راه برود؛ براي آنكه در عصا ملاحظۀ عنوان تقويتِ بدن در حال رفتن و ايستادن لحاظ شده است، ولي در پا اين معني ملاحظه نشده است. و شَفْع در مقابل وَتْر است؛ يعني يكّه و تنهائي كه نيازمند به تأييد و تقويت نيست. و بنابراين ما سه لغت داريم: شَفْع و وَتْر، زَوْج و فَرْد، اثْنَيْن و واحِد. واحِد يعني يك، كه در آن هيچ معنائي غير وحدانيّت يعني يكي بودن ملاحظه نشده است؛ و در مقابل آن اثْنان است يعني دو كه فقط عدد واحد، بدون هيچ لحاظ ديگري يكبار تكرار شده است. فَرْد يعني تنها، كه در آن مقابلۀ با عدد زوج كه به معناي جفت و دو لنگهگي و دوپايگي است لحاظ شده است؛ و در مقابل آن زَوْج است يعني جفت بودن و دو لنگه و دو پايه بودن. وَتْر يعني تنهائي كه محتاج به كمك و معاونت نيست؛ و در مقابل آن شَفْع است، يعني كمك و معاون و مؤيّدِ چيزي كه در او نيازمندي به كمك ملحوظ گرديده است. و لهذا در مادّۀ وتر در «مجمع البحرَين» گفت است: گفته شده است كه: در تفسير آيۀ كريمۀ وَالشَّفْعِ وَالْوَتْرِ مراد از وتر روز عَرفَه و مراد از شفع روز عيد قربان است. و گفته شده است كه: مراد از وتر ص 73 خداست و مراد از شفع مخلوقات است كه أزواجاً خلقت يافتهاند. و گفته شده است كه: مراد از وتر آدم أبوالبشر است كه به زوجهاش حوّا زوج گرديد. و گفته شده است كه: مراد از شَفْع و وَتْر نماز است كه بعضي از آن وتر و بعضي از آن شفع است. ـ انتهي يعني يك ركعتي كه في حدّ نفسه تامّ و تمام است، و يك نماز ديگري كه بدون ضمّ ركعت دوّم به ركعت اوّل تامّ و تمام نيست. و بطور كلّي ميتوان گفت كه شفيع عبارت است از انضمام وسيله و اسبابي به چيزي و يا به كسي تا با او جفت گردد بعد از آنكه تنها بود، و بدين جهت در نيل مراد خود فائق آيد و به مطلوب برسد؛ مراد و مطلوبي كه هيچ گاه بدون انضمام اين وسيله و سبب، به جهت ضعف و قصور او براي او ميسور نبود. و ما در مكالمات روزانه و محاورات عرفيّه و اجتماعيّۀ خود چه بسيار لفظِ شفاعت را استعمال ميكنيم و از قريحۀ مكتسبه از اجتماع و تعاون، همين معني را بر وصول به مقصود و حوائج حياتي خود اراده مينمائيم. و بنا بر آنچه گفته شد، نه در لغت و نه در محاورات عرفيّه، كلمۀ شفاعت، اختصاص به شفاعتِ تكويني و يا اختصاص به شفاعت تشريعي ندارد، بلكه شامل هر دو قسمت است. و شفاعت از مصاديق سببيّت است؛ يعني واسطه قرار دادنِ سببِ متوسّطِ نزديك را بين سببِ اوّل كه دور بوده است، و بين مُسَبّبِ آن، چه در اسباب خارجيّه و چه در اسباب تشريعيّه. ص 74 شفاعت تكويني و شفاعت تشريعيخداوند متعال هم در جهت تكوين و هم در جهت تشريع، شفيع است. امّا در جهت تكوين، به علّت آنكه تأثير از ناحيۀ اوست و سببيّت بالاخره به او منتهي ميگردد؛ خداوند مالك كاخ آفرينش و عالم وجود و ايجاد است بطور كلّي. و بنابراين همۀ علّتها و سببها كه بين ذات اقدس او، و بين مسبّبها به نحو واسطه قرار ميگيرند و موجب نشر رحمت و نعمتهاي لاتعدّ و لاتحصاي او بر عالم مخلوقات و صنايع بديعيّۀ او واقع ميشوند، همگي راجع به او و از اوست. پس تمام اين سلسلۀ عِلَل و اسباب، هر يك چون واسطۀ فيض است، داراي حقيقت شفاعت است؛ و خداوند نيز شفيع و شافِع است بلكه شَفيعُ الشّافِعين و أشْفَعُ الشّافِعين است. و معلوم است كه از جهت تكوين، انطباق معناي شفاعت بر شؤون اسباب و علل وجوديّۀ متوسّطه واضح است؛ چون اين علل و اسباب متوسّطه، چون فرشتگان و انواع مجرّده و غيرها، از صفات عُليا و اسماء حُسناي خداوند، رحمت و إحياء و إماته و رزق و علم و قدرت و غيرها را ميگيرند و به سوي اين ماهيّات عدميّه و مفتقره و محتاج افاضه ميكنند، و عالم امكان را با اين طراوت و زيبائي و عالم صنع را با اين حيرت انگيزي و شگفتآوري بر پا ميدارند. در قرآن كريم داريم: لَهُ و مَا فِي السَّمَـٰوَ 'تِ وَ مَا فِي الارْضِ مَن ذَاالَّذِي يَشْفَعُ عِندَهُ ص 75 إِلَّا بِإِذْنِهِ. [52] «براي خداست و ملك طلق خداست، آنچه كه در آسمانها و زمين است؛ چه كسي است كه بدون اذن او بتواند در نزد او شفاعت كند؟» و نيز داريم: إِنَّ رَبَّكُمُ اللَهُ الَّذِي خَلَقَ السَّمَـٰوَ'تِ وَ الارْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَي عَلَي الْعَرْشِ يُدَبِّرُ الامْرَ مَا مِن شَفِيعٍ إِلَّا مِن بَعْدِ إِذْنِهِ. [53] «به درستي كه پروردگار شما خداوند است؛ آن كسي كه آسمانها و زمين را در شش روز آفريد، و سپس بر عرش خود استيلا يافت. تدبير امر به دست اوست؛ هيچ شفيعي نيست مگر پس از اذناو.» ظاهر اين آيات، بيان شفاعت در تكوين است؛ چون همانطور كه ذكر شد شفاعت تكويني عبارت است از واسطه قرار گرفتن عِلَل و اسباب، بين ذات مقدّس خداوندي و بين مسبَّبات و موجودات خارجيّه؛ در تدبير و تنظيم وجودشان، و در بقاء و استدامۀ آنها در عالم خلقت. و امّا در جهت تشريع، خداوند تبارك و تعالي در عين رفعت و علوّ خود، به اين عالَم انسان خاكي و خاك نشين تفضّلي فرموده؛ و با ارسال پيامبران، و انزال كتب آسماني، و وضع أحكام و قوانين از اوامر و نواهي، و عكس العمل آنها از تَبعات مخالفت و موافقت كه ص 76 ثواب و عقاب در دار آخرت است، ما را از نعمت سير تشريعي در راه تكامل برخوردار فرموده است. و بر اين اساس پيامبران آمدند و مردم را به رحمت و نعمت خداوند بشارت دادند و از عواقب وخيم خيانت و جنايت و ستم بر حذر داشتند. حجّت بر مردم تمام شد؛ و بيّنه و برهان، آنها را به پيروي از صراط مستقيم الزام كرد. وَ تَمَّتْ كَلِمَتُ رَبِّكَ صِدْقًا وَ عَدْلاً لَا مُبَدِّلَ لِكَلِمَـٰتِهِ وَ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ. [54] «و تمام شد كلمۀ پروردگار تو اي پيامبر، از جهت راستي و استواري! هيچ تغيير دهنده و تبديل كنندهاي براي كلمات او نيست؛ و اوست يگانه شنوا و دانا.» و براي شفاعت در امور تشريعي و پيدا كردن و شناختن موقع و موقعيّت آن ناچار از ذكر مقدّمهاي هستيم تا آنكه به خوبي مُفاد و معني و محلّ آن مِن جميع الجهات روشن شود: مقدّمه براي اثبات شفاعت تشريعيمقدّمه: ما شفاعتي را كه در امور اجتماعيّه به كار ميبريم، يا براي جلب منفعتي است و يا براي دفع ضرري؛ وليكن نسبت به هر منفعتي و يا دفع هر گونه مضرّتي بطور اطلاق و عموم و بدون هيچ گونه شرطي نميتوان كلمۀ شفاعت را به كار برد.
ص 77 چون شفاعت نمودن را، در آنچه كه عِلَل و اسباب تكوينيّه از خير و شرّ متضمّن آنهاست، مانند گرسنگي و تشنگي، و سرما و گرما، و صحّت و مرض به كار نميبنديم؛ بلكه در اين گونه از امور به اسباب طبيعيّه متوسّل ميشويم و با وسائل مناسب، مانند: خوردن و آشاميدن، و پوشيدن لباس، و در خانه و محفظه زيست كردن، و علاج مرض را نمودن خود را از گزند آفات مصون ميداريم. و ما فقط در خيرات و شُرور و منافع و مضارّي كه از ناحيۀ وضع قوانين و احكام اجتماعيّهاي كه در حكومتهاي اجتماعي به نحو خصوصويا عموم مقرّر و معتبر دانسته شده است، شفاعت ميكنيم. چون ميدانيم كه در دائرۀ مولويّت و عبوديّت، و در نزد هر حاكم و محكومٌ عَلَيهي، أحكام و قوانيني است و امر و نهيي است كه چون مكلّف بدان امتثال ورزد و اطاعت كند، توابع آن از پاداشهاي نيك و مَدح و ثناء و ارتقاء رتبه و اعطاء مال و جاه بدو عائد خواهد شد؛ و چون از امتثال آنها سر باز زند، توابع آن از عِقابهاي مادّي و ضررهاي معنوي بدو خواهد رسيد. و بطور كلّي اگر مولائي و وليِّ امري به بنده و آنچه در تحت حكومت اوست و در زير فرمان و پرچم سيادت و أولويّت اوست، به امري و يا نهيي فرمان دهد، در صورت امتثال، پاداش پسنديده و نيكوئي خواهد داشت؛ و در صورت تمرّد و عدم انقياد، پاداش ناپسند و نكوهيدهاي در بر خواهد داشت. پس در اينجا دو گونه قانون و اعتبار موجود است: قانون حكم و ص 78 فرمان، و قانون پاداش كه در اثر مخالفت و يا موافقت فرمان وضع و اعتبار ميشود. و در تمام حكومتهاي جهاني و بين المللي و حكومتهاي خصوصي، و بين هر فردي از افراد انسان و افراد زير دست او، اين اصل و قاعدۀ كلّي: قانون و فرمان، و پاداش در برابر موافقت و يا مخالفت قانون، دور ميزند. و اگر فردي از افراد انسان بخواهد به بهرۀ مادّي و يا معنوي واصل گردد، و به حسب آنچه كه اجتماع براي او مقرّر كرده است، موجباتش در نزد او نباشد؛ و يا اينكه ضرري را و شرّي را كه در اثر مخالفت عهده و تكليف متوجّه او شده است از خود دور كند، و در نزد او دافع اين ضرر كه همان امتثال امر و خروج از عهدۀ تكليف است نبوده باشد؛ اين جا جاي شفاعت است. و به عبارت ديگر هر گاه بخواهد به پاداش نيكوئي برسد، و تهيّۀ اسباب آن را از اطاعت اوامر مولويّه و اجتماعيّه ننموده باشد؛ و يا بخواهد پاداش سخت و عقابي را از خود بردارد، بدون آنكه تكليف متوجّه به خود را به جاي آورده باشد؛ اينجا جاي شفاعت است، و در اين صورت معني و حقيقت آن به ظهور ميرسد و اثر ميكند؛ وليكن بايد دانست كه اين امرِ شفاعت بطور كلّي و مطلق صورت نميبندد و طرفي به خود نميگيرد، مگر در مواردي خاصّ. مثلاً كسي كه اصولاً لياقت تلبّس به كمال مخصوصي را ندارد، يا آنكه رابطهاي كه او را به صاحب شفاعت ربط دهد در ميان نباشد، ص 79 مانند شخص عامي و عادي كه مثلاً بخواهد رياست دانشكدهاي را به عهده گيرد و يا در كرسي تدريس بنشيند، و مانند شخص طغيانگر مكابري كه ابداً سر تسليم در برابر مولاي خود فرود نميآورد؛ در اينجا شفاعت سودي ندارد. چون شفاعت موجب تتميم و تكميل علّت است، نه آنكه سبب مستقلّ در تأثير باشد. موقعيّت و شرائط شفاعت تشريعياز اينها گذشته بايد تأثير شفاعتِ شفيع در نزد صاحب شفاعت گزاف و بيهودهگوئي نباشد و بدون سبب و موجب صورت نگيرد، بلكه بايد شفيع امري را در نزد صاحب شفاعت ابراز كند كه در او اثر كند و او را متقاعد نمايد و بدين وسيله موجب پاداش نيك گردد، و يا آنكه پاداش سخت و عذاب را از ميان بردارد. شفيع نميتواند به مولي بگويد كه مولويّتِ خود را باطل كن و دست از عبوديّت عبدَت باز دار! و بنابراين از عقاب و پاداش او صرف نظر كن! و نيز نميتواند به او بگويد: دست از حكم مجعول و تكليفي كه به بندهات نمودي باز دار! و آن حكم را يا بطور كلّي و يا بطور خصوصي دربارۀ بندهات نسخ كن! و بنابراين از عذاب او رفع يد كن! و نيز نميتواند به او بگويد: كه قانون مجازات را بطور عموم، و يا در خصوص اين واقعه باطل كن! و بنابراين مجازات مكن! پس بنابراين براي شفيع هيچگونه اثري در مرحلۀ مولويّت و عبوديّت بين بنده و مولي، و در مرحلۀ حكم و فرمان، و در مرحلۀ جزاء حكم و پاداش فرمان نيست؛ و در اين سه مرحله دخالتي ندارد. ص 80 بلكه شفيع بعد از آنكه اين جهات سه گانه را رعايت مينمايد، يا متمسّك ميگردد به صفاتي كه در مولايِ حاكم است و آن صفات ايجاب عفو و گذشت از گنهكار را ميكند، مانند سيادت و بزرگواري و كرم و سخاوت و شرافت او و أصالت ريشه و تبار او؛ و يا متمسّك ميگردد به صفاتي كه در بندۀ گناهكار است و آن صفات موجب جلب رحمت و عطوفت و رأفت حاكم ميشود و عوامل مغفرت و اغماض را در كانون وجود او به جوشش ميآورد، مانند مذلّت، و مسكنت و حقارت و پريشاني و بدي احوال بنده؛ و يا متمسّك ميگردد به صفاتي كه در خود اوست، يعني در خود شفيع است، مثل قرابت و نزديكي او نسبت به صاحب شفاعت، و كرامت او و علوّ رتبه و درجۀ او، و رفعت منزلت او در نزد صاحب آن. و بدين طريق ميتواند به او بگويد كه: من تقاضا ندارم كه از مولويّت خود و از عبوديّت بندۀ خود رفع يد كنيد! و تقاضا ندارم كه حكم خود را باطل نمائيد! و يا از قانون جزاء و پاداش دست برداريد! بلكه تقاضامندم كه از گناه او اغماض كنيد! و او را مورد غُفران و گذشت خود قرار دهيد! به جهت اينكه شما داراي شرف و سيادت و كرم و رأفت هستيد! از عذاب او نفعي نميبريد! و از گذشت دربارۀ او زياني نميبينيد! و يا به جهت اينكه او مردي است جاهل و مسكين و حقير و مقام شما بلندتر است از آنكه در اَمر او پافشاري نمائيد! و يا به جهت اينكه من در نزد شما مقام و منزلتي دارم كه ايجاب ميكند حاجت مرا ص 81 بر آوريد! و در عفو و تخليص او بذل مرحمت و توجّهي كنيد! و در حقيقت، شفيع موضوع ديگري را كه مستلزم حكم جديدي است پيش ميآورد و بر اساس آن موضوع تقاضاي عفو ميكند. و آن موضوع ساختۀ تحكيم بعضي از عوامل مربوط به مورد است، كه در رفع عذاب و كيفر سخت شخص مجرم مؤثّر است، كه آن عوامل بر عامل ديگري كه سبب وجود حكم و ترتّب پاداش و كيفر است حاكم ميگردد. و مراد ما از اين تحكيم و حكومت، آنست كه موضوع مورد حكم اوّل را از جاي خود بر ميدارد و آن را داخل در تحت موضوع حكم ديگري قرار ميدهد، كه آن عفو و اغماض و غفران است. و بنابراين حكم اوّل كه مجازات است بر موضوعش جاري نميشود، به جهت آنكه اين مورد از مصاديق موضوعيّت موضوع خارج شده است، نه آنكه شامل آن موضوع ميشود و بعد از شمول بطور تضادّ، حكم او را اِبطال ميكند؛ مانند ابطال اسباب متضادّه در طبيعت كه بعضي حكم بعضي ديگر را به معارضه و غلبه در تأثير باطل ميكنند. شفاعت، تضادّ با حكم مجازات ندارد بلكه حاكم بر آن استپس حقيقت شفاعت تضادّ و تصادم و تزاحم نيست، بلكه واسطه قرار گرفتن در رسانيدن نفع و يا در برطرف كردن ضرري است از روي موضوع بر اثر طريان و جريان عنوان تازهاي كه روي آن موضوع وارد شده است و بالنّتيجه موضوع را از عنوان حكم مجازات خارج كرده و در تحت عنوان حكم غفران و گذشت در آورده است. ص 82 و بنا بر آنچه گفته شد، شفاعت از مصاديق سببيّت است كه بين سبب اوّل و مسبَّب فاصله ميشود و نميگذارد كه آن سبب اوّل حكم ضرري را روي موضوع بياورد؛ بلكه بر اساس اين توسّط، حكم گذشت و عفو را روي موضوع ميآورد. آيات وارده در شفاعت تشريعيّۀ الهيّهحال كه اين مقدّمه دانسته شد، ميگوئيم كه: از اينجا خوب به دست ميآيد كه از نقطۀ نظر تشريع هم، شفاعت در نزد خداوند اشكال ومحذوري ندارد؛ چون بنا بر آنچه گذشت معلوم شد كه عنوان شفاعت در موارد تخطّي و تجاوز با شرائط خاصّه در نزد حاكم علي الإطلاق جائز است. و در اين باره آياتي از قرآن مجيد وارد شده است، چون: يَوْمَئذٍ لَا تَنفَعُ الشَّفَـٰعَةُ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمَـٰنُ وَ رَضِيَ لَهُ و قَوْلاً. [55] «در آن روز قيامت شفاعت از كسي پذيرفته نيست، مگر از كسي كه خداوند به او اذن در شفاعت داده باشد و گفتار او را پسنديده باشد.» و چون: وَ لَا تَنفَعُ الشَّفَـٰعَةُ عِندَهُ و إِلَّا لِمَنْ أَذِنَ لَهُ. [56] «و در نزد خداوند شفاعت كسي مقبول نيست و سودي نميبخشد، مگر براي كسي كه خداوند به او اجازۀ شفاعت را داده ص 83 است.» و چون: وَ كَم مِن مَلَكٍ فِي السَّمَـٰوَ'تِ لَاتُغْنِي شَفَـٰعَتُهُمْ شَيْـًا إِلَّا مِن بَعْدِ أَن يَأْذَنَ اللَهُ لِمَن يَشَآءُ وَ يَرْضَي'.[57] «و چه بسيار از فرشتگاني كه در آسمان هستند و هيچگونه شفاعت آنان سودي نميبخشد، مگر پس از آنكه خداوند به كسي كه اراده كند و مورد پسندش باشد، اذن و اجازه دهد.» و چون وَ لَا يَمْلِكُ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِن دُونِهِ الشَّفَـٰعَةَ إِلَّا مَن شَهِدَ بِالْحَقِّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ. [58] «و هيچ كس غير از خداوند، صاحب اختيار شفاعت نيست، مگر كسي كه به حقّ شهادت دهد و داناي به امر شهادت باشد.» |